|
عشق سوخته |
|
حالا تنها آرزومه که روزی حرفهای دلم بهش برسه تا بدونه چقدر دوستش داشتم. |
زین ترس که روزی ازکنارم می روی خواب برچشمان دلواپس نمی آید دمی تا سحربیدارم هرشب درخیال اینکه فردا چشم بگشایم به رویش تاکه اورابینم آیا؟ گرنگاهم روزحاصل بررخت خیره شود راحت جان برعذاب دوش ناگهان چیره شود هرزمانی که فراغت جاری آید به بیانم گویمش لال شوی تا نگویی این سخن را،به زبانم گرازکس بشنوم سخن هجر تو،بی شک می نشانم برسرش آسمان راهمچوبختک آن چشم نخواهد که مرا با توببیند کورباد وصل ما دردل هرکس شادی آرد شورباد ازهراس دوریت،بی کس شدن،تنهاییم همجوار خاک گردم لحظه ی پایانییم آخرین بار که پیشم تونشسته بودی ای یار هرگزم فکرنکردم که نبینمت دگر بار دیگرآن پروانه شمع گردبمیرد زین پس بهر شمع عشق خودپروانه آوردرقفس حاصل گردیدنم دور سرت سوختن است عبرتی گیر!! زندگانی بهر آموختن است 
+ نوشته شده در جمعه 1387/03/03ساعت 22:44 توسط امیر (عزیزم نظر یادت نره!!!!!!) |