|
عشق سوخته |
|
حالا تنها آرزومه که روزی حرفهای دلم بهش برسه تا بدونه چقدر دوستش داشتم. |
غرش ابرغم انگیزاز آمدن پاییز نشان دارد توده مبهمی از اشک با دیدگان گریان دارد چشم بگشایید وببینید که از راه رسیده در غم مردن گلها آسمان سوگ نهان دارد یاسمن بار سفربسته ولی پای رفتن نیستش باد با خود خبر از هجرت دوران جوان دارد گوشه ی باغچه ما تک درختی نگران است ریزش تک تک سرخ برگهایش رنج فراوان دارد برگها لاجرم همچوچتربازشایسته به پرواز درآیند خاک باغچه حریصانه انتظار فرود میهمان دارد بادوحشی درپی بدرقه برگ ناچار،درآید گاهی آن درخت سرسبز حال تنی لخت و عریان دارد دوست می دارم در آغوش برگها قدم ازقدم گزارم صدای خش خش گوش نوازش مشتری جان دارد این صد ارا تا شنیدید مپندارید که برگها شکستند این صدا خبراز ترک آینه غروردرختان دارد آسمان دیگرطاقت این همه تحقیر ندارد بغضش آهسته شکسته روی برگ نم نم باران دارد هنوزم یک چکاوک بر شاخه ای زین درخت پیر آواز به سرداده ویادی ز بهار گذران دارد ولی افسوس که دیگر بلبلی نیست که جوابش بدهد پر زد آرام که امید به رد پایی از یاران دارد کاش می شد عبرتی از این درخت سالخورده بگیریم دیروز چنان قامت و امروز دمی سوزان دارد باید از خواب گرانی که درآن مدفونیم،بر آییم در نظر داشته باشیم که روزی عمرما نیزخزان دارد قلم من گرچه پاییز طبیعت را به تصویر کشید لیک در رسم تجلی حیات کاهش ونقصان دارد 
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/03ساعت 8:58 توسط امیر (عزیزم نظر یادت نره!!!!!!) |