|
عشق سوخته |
|
حالا تنها آرزومه که روزی حرفهای دلم بهش برسه تا بدونه چقدر دوستش داشتم. |
فکر من نیست که شاید ضربه ها جانش بگیرد هر یک از آن پیکرم را می تراشد جاودانه آنچنان سخت فرود آرد آن شلاق سنگین را کز نفیرم لرزه افتد برهمه کنج زمانه آنقدر خسته ورنجورم زین گردش دوران حزین بهر یک دم بیش ماندن نیست جای تک بهانه آخر از بودونبودت پیش که تو فرق بینی؟ ای دل من رفتنت بهتر بُود زین حیات بی نشانه شاید آرام بگیردجسم مهجورم درآغوش خاک ترسم آنجاهم غمت راه یابد به سان موریانه من فقط درعجبم که چرابامن سرتاپادرد تنهایی،یاراین خلوت زهرآلودم رفتارکندخصمانه ازمیان لشکر شب همچو جلادی یگانه
وارد آرد بروجودم ضربه های تازیانه

+ نوشته شده در جمعه 1387/06/01ساعت 1:30 توسط امیر (عزیزم نظر یادت نره!!!!!!) |