|
عشق سوخته |
|
حالا تنها آرزومه که روزی حرفهای دلم بهش برسه تا بدونه چقدر دوستش داشتم. |
دوباره روشنایی بخش به آن فانوس فرسوده نگاه مهربان چشم زیبایت برایم روشن و ضوست شکوفا کن به سِحرت آن گل پژمرده را تو که آن لبخند شیرینت به ازهر ورد وجادوست مراازخودرهانم بیش ازاین طاقت ندارم اگراینگونه پیش آیم مرامرگ رودرروست ببین تنهابرایم بازمانده این قلب مهجوراست توگرقابل بدانی آنهم اندازم زیرپای دوست
به نجوای دل غمگین من گوش کن ای دوست
ببین تپ تپ کنان اسم توجاری برزبان اوست
اگرچه تنگ وتاریک است وازیاد رفته
به لطفت گردوخاکش گیرکه مهرت همچوجاروست
سکوت وهم آلودش شکن با ذره ای ازعشق
که پژواک صدایت در وجودم زندگانی بخش بانیروست

بیش از نفس به مهرت محتاجم
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/05/20ساعت 16:38 توسط امیر (عزیزم نظر یادت نره!!!!!!) |