|
عشق سوخته |
|
حالا تنها آرزومه که روزی حرفهای دلم بهش برسه تا بدونه چقدر دوستش داشتم. |
یادم آید آن شبی که از جدایی دم زدی
غافل ازآن از کشیدن سخت گردد بند گران
عشق تودرسینه ام هردم به دم افزون شود
ازعجب فرهاد می ماند انگشت دردهان
باتوباران وجودم به نهایت می رسد
از پس ابرغمین آید برون رنگین کمان
فکربی توبودنم،تنهاییم دیوانگی آردبه بار
تازه مجنون آید اندرجمع این دیوانگان
وای ازآن روزی که گفتی"نه"کلام آخرست
سوختم،ویران شدم خاکسترم کردی بدان
ازغمت بال وپرم درآتش جانم بسوخت
خاک حاصل زین آتش کرده است آتش فشان
دیگرآن رنگین کمان درچشم من مدفون شده
جای باران بهاری خودنمایی می کندبادخزان
رفتی وعهد دلم رابا دلت آسان گسستی
عهد بستی با جوانی خیره ماندم بی زبان
دیگرافتاده زلب خنده شیرین وفرح
حالت ماست از این پس بهرتو گریه کنان
روی لوح دل خودعکس توخواهم بنگاشت
تاکه هرگزنرود یاد توازروح وروان
داغ عکست روی سینه تا ابد سوزاندم
مرهم این داغ کهنه حاصلم ناید بدان
ازفراغت همدم من یاد یک کابوس است
یاد تودرسینه ام غوغا به پاکرده نهان
هر دگربار که بینم آن دوچشم مست را
تازه گردد سوزوآه وحسرت ودردوفغان
مطلبم کوتاه کردم بگذریم ازاین سخن
عشق اگرباشد حقیقی حاصلی نیست درآن
+ نوشته شده در شنبه 1387/02/28ساعت 15:1 توسط امیر (عزیزم نظر یادت نره!!!!!!) |