|
عشق سوخته |
|
حالا تنها آرزومه که روزی حرفهای دلم بهش برسه تا بدونه چقدر دوستش داشتم. |
شکایت دارم ازجور فلک چرا با ما دورویی می کند دلم ساده،روانم پاک وعشقم دگر مرا از یاد برده مرا با این عبارت متهم کرده زما باز جویی می کند سخنهای مرا نشنیده سرخود دادجویی می کند فرصت گفتن این که قلبم در سینه ام مرده نداده بر من و تهدید بر بی آبرویی می کند نویدم می دهد تورا رسوای شهر خواهم کرد زنجیری دوشم افکنده مرازین کوی به کویی می کند به من گوید غرورت زیر پاهای زبونی می کشانم گویمش گر توانی گیرش آری ز رویت مهرجویی می کند نمی داند غرورم زیر پاهای نگارم مانده است برای اعتراف من سیلی از یک سو لگد از سویی می کند به زندان سکوت افکند ما را بی ملاقاتی که زندان بان آن با من همیشه تند خویی می کند خدای من نمی دانم چگونه شاکلید در زندان ستانم رهایی یابم از این محنتی که بامن نیک رویی می کند تو گر دستم نگیری نای بر پا شدن را هم ندارم نجاتم ده ز چنگال فلک کز من ستم جویی می کند با همه نرم وآهسته چرا با ما فقط زور گویی می کند
مگر مارا چه جرم و اشتباه ومعصیت بود

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/06/18ساعت 3:45 توسط امیر (عزیزم نظر یادت نره!!!!!!) |
فکر من نیست که شاید ضربه ها جانش بگیرد هر یک از آن پیکرم را می تراشد جاودانه آنچنان سخت فرود آرد آن شلاق سنگین را کز نفیرم لرزه افتد برهمه کنج زمانه آنقدر خسته ورنجورم زین گردش دوران حزین بهر یک دم بیش ماندن نیست جای تک بهانه آخر از بودونبودت پیش که تو فرق بینی؟ ای دل من رفتنت بهتر بُود زین حیات بی نشانه شاید آرام بگیردجسم مهجورم درآغوش خاک ترسم آنجاهم غمت راه یابد به سان موریانه من فقط درعجبم که چرابامن سرتاپادرد تنهایی،یاراین خلوت زهرآلودم رفتارکندخصمانه ازمیان لشکر شب همچو جلادی یگانه
وارد آرد بروجودم ضربه های تازیانه

+ نوشته شده در جمعه 1387/06/01ساعت 1:30 توسط امیر (عزیزم نظر یادت نره!!!!!!) |