|
عشق سوخته |
|
حالا تنها آرزومه که روزی حرفهای دلم بهش برسه تا بدونه چقدر دوستش داشتم. |
باسلام خدمت دوستان عزیزوعرض تسلیت به مناسبت فرارسیدن ایام عذاداری محرم الحرام.
عزیزان ازاین همه وقفه در بروز رسانی وبلاگ از همگی عذر می خوام.
پست جدید با پستهای قبلی کمی فرق می کنه.
پستهای قبلی در مورد یک عشق خاکی سخن می گفتند اما این پست از یک عشق ازلی دم میزنه
عشق سالار شهیدان.
+ نوشته شده در شنبه 1387/10/07ساعت 20:37 توسط امیر (عزیزم نظر یادت نره!!!!!!)
زن ومردوکودک وپیرهمگی در پی دین همگی درتب وتابند که به عالم گویند معنی واژه دین عشق حسین است همین این حسین بود که خون رابرترازتیغ آورد عاشق نام حسین عاجز نباشد به یقین مجلس مدح حسین درنظر این ملت به خدابهتر از آن روضه رضوان برین درودیواردراین شهربه خودرنگ سیاهی گیرد آمد از راه محرم آسمان گشته غمین به یاد کودک شش ماهه عطشان بریزند میان طشت زرین جرعه ای از آب نوشین نظرافکنده با چشمان گریان بر همان طشت ندادندآب طفل را،آب حتی گشته شرمین به یادسینه ی زیرپامانده ی سالار شهیدان بروی سینه خودوارد آرندضرب سنگین رقیه با سه سالش زیر شلاق چه میکرد به یاد اوزنجیر زنند بر پشت خونین به خنجر میشکافند فرق سر با نام لبیک به یاد قهرمان کربلا دخت امیرمومنین خدایا این جوانان لایق عشقند نه عطشان که فرهادعطش سیراب گرددازعشق شیرین الهی قسمت این قوم وارسته بگردان پابرهنه نوحه گویان طواف بین الحرمین افتخار اردبیل است همیشه نام عباس همه این گفته ها عشق است یک عشق راستین.
دیده بگشای بر این قوم سیه پوش حزین

+ نوشته شده در شنبه 1387/10/07ساعت 20:31 توسط امیر (عزیزم نظر یادت نره!!!!!!) |
غرش ابرغم انگیزاز آمدن پاییز نشان دارد توده مبهمی از اشک با دیدگان گریان دارد چشم بگشایید وببینید که از راه رسیده در غم مردن گلها آسمان سوگ نهان دارد یاسمن بار سفربسته ولی پای رفتن نیستش باد با خود خبر از هجرت دوران جوان دارد گوشه ی باغچه ما تک درختی نگران است ریزش تک تک سرخ برگهایش رنج فراوان دارد برگها لاجرم همچوچتربازشایسته به پرواز درآیند خاک باغچه حریصانه انتظار فرود میهمان دارد بادوحشی درپی بدرقه برگ ناچار،درآید گاهی آن درخت سرسبز حال تنی لخت و عریان دارد دوست می دارم در آغوش برگها قدم ازقدم گزارم صدای خش خش گوش نوازش مشتری جان دارد این صد ارا تا شنیدید مپندارید که برگها شکستند این صدا خبراز ترک آینه غروردرختان دارد آسمان دیگرطاقت این همه تحقیر ندارد بغضش آهسته شکسته روی برگ نم نم باران دارد هنوزم یک چکاوک بر شاخه ای زین درخت پیر آواز به سرداده ویادی ز بهار گذران دارد ولی افسوس که دیگر بلبلی نیست که جوابش بدهد پر زد آرام که امید به رد پایی از یاران دارد کاش می شد عبرتی از این درخت سالخورده بگیریم دیروز چنان قامت و امروز دمی سوزان دارد باید از خواب گرانی که درآن مدفونیم،بر آییم در نظر داشته باشیم که روزی عمرما نیزخزان دارد قلم من گرچه پاییز طبیعت را به تصویر کشید لیک در رسم تجلی حیات کاهش ونقصان دارد 
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/03ساعت 8:58 توسط امیر (عزیزم نظر یادت نره!!!!!!) |
شکایت دارم ازجور فلک چرا با ما دورویی می کند دلم ساده،روانم پاک وعشقم دگر مرا از یاد برده مرا با این عبارت متهم کرده زما باز جویی می کند سخنهای مرا نشنیده سرخود دادجویی می کند فرصت گفتن این که قلبم در سینه ام مرده نداده بر من و تهدید بر بی آبرویی می کند نویدم می دهد تورا رسوای شهر خواهم کرد زنجیری دوشم افکنده مرازین کوی به کویی می کند به من گوید غرورت زیر پاهای زبونی می کشانم گویمش گر توانی گیرش آری ز رویت مهرجویی می کند نمی داند غرورم زیر پاهای نگارم مانده است برای اعتراف من سیلی از یک سو لگد از سویی می کند به زندان سکوت افکند ما را بی ملاقاتی که زندان بان آن با من همیشه تند خویی می کند خدای من نمی دانم چگونه شاکلید در زندان ستانم رهایی یابم از این محنتی که بامن نیک رویی می کند تو گر دستم نگیری نای بر پا شدن را هم ندارم نجاتم ده ز چنگال فلک کز من ستم جویی می کند با همه نرم وآهسته چرا با ما فقط زور گویی می کند
مگر مارا چه جرم و اشتباه ومعصیت بود

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/06/18ساعت 3:45 توسط امیر (عزیزم نظر یادت نره!!!!!!) |
فکر من نیست که شاید ضربه ها جانش بگیرد هر یک از آن پیکرم را می تراشد جاودانه آنچنان سخت فرود آرد آن شلاق سنگین را کز نفیرم لرزه افتد برهمه کنج زمانه آنقدر خسته ورنجورم زین گردش دوران حزین بهر یک دم بیش ماندن نیست جای تک بهانه آخر از بودونبودت پیش که تو فرق بینی؟ ای دل من رفتنت بهتر بُود زین حیات بی نشانه شاید آرام بگیردجسم مهجورم درآغوش خاک ترسم آنجاهم غمت راه یابد به سان موریانه من فقط درعجبم که چرابامن سرتاپادرد تنهایی،یاراین خلوت زهرآلودم رفتارکندخصمانه ازمیان لشکر شب همچو جلادی یگانه
وارد آرد بروجودم ضربه های تازیانه

+ نوشته شده در جمعه 1387/06/01ساعت 1:30 توسط امیر (عزیزم نظر یادت نره!!!!!!) |
دوباره روشنایی بخش به آن فانوس فرسوده نگاه مهربان چشم زیبایت برایم روشن و ضوست شکوفا کن به سِحرت آن گل پژمرده را تو که آن لبخند شیرینت به ازهر ورد وجادوست مراازخودرهانم بیش ازاین طاقت ندارم اگراینگونه پیش آیم مرامرگ رودرروست ببین تنهابرایم بازمانده این قلب مهجوراست توگرقابل بدانی آنهم اندازم زیرپای دوست
به نجوای دل غمگین من گوش کن ای دوست
ببین تپ تپ کنان اسم توجاری برزبان اوست
اگرچه تنگ وتاریک است وازیاد رفته
به لطفت گردوخاکش گیرکه مهرت همچوجاروست
سکوت وهم آلودش شکن با ذره ای ازعشق
که پژواک صدایت در وجودم زندگانی بخش بانیروست

بیش از نفس به مهرت محتاجم
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/05/20ساعت 16:38 توسط امیر (عزیزم نظر یادت نره!!!!!!) |
آخرین قطره خون دل من نیز فدای تو شود بگذار هق هق تنهاییم مونس ویار تو شود پاهایم دگر نای دویدن پی سایه ات ندارد لحظه ای صبر کن آیم وجودم زیر پای تو شود التماس دستهایم هر دمی گرمی دستان تو است هدیه کن آنرا به من تا که دستم در دست تو شود چمشهایم خیره به کنج سکوت،آرزویی دارد آنهم این است که روزی خیره به چشمان تو شود عطر خوش نفسهایت هنوز بر وجودم نقش بسته بیا تا آخرین دمهای من گوارا با نفسهای تو شود
رفتی ونیمه ای از روح وتنم پیش تو مانده
نیمه دیگر من گیر که آن نیزارزانی تو شود
وقت رفتن آمده دیگرزتو رخصت ماندن ندارم
بیا پایان من باش که آرزویم برآورده با توشود
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/09ساعت 14:23 توسط امیر (عزیزم نظر یادت نره!!!!!!) |
امشب دوباره دلم تنگ است زین روزگار آزرده ام می کند این خاطرات ماندگار رنگ بی رنگی گرفته دفتر خاطره هایم هی ورق می زند آنرا این دل بیقرار بغضی از سنگ که هرگز نشکسته هدیه ی توست که مانده برایم یادگار دیدگانم بهر یک سیل عظیم آماده اند خواهم انداخت به راه با دو چشم غصه دار آنقدرگریه کنم تاکه آرام شود این تن داغدار درمیان قطره اشکم باز روی ماه توبینم بیشترازپیش سوزان شود این آتش پایدار قسمت من ازاین دنیا با خاطراتش سینه ای سوخته است با یک دل تب دار چه کنم هر چه کنم باز رفیقم غم توستدیگرآن بغض قدیمی دورخواهدشد زگلویم

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/02ساعت 17:44 توسط امیر (عزیزم نظر یادت نره!!!!!!) |
منشأ اش این قلب زخمی شعله اش بی انتهاست یک وجب جای بوسیدن نمانده درمیان این همه زخم دلم بااین همه درد نمی دانم چگونه پا به جاست ولی دربین آنهایکی بی اندازه ژرف است چنان آزرده ام کرده گویی حیاتم روبه اغماست نه دلتنگی نه تنهایی نه درد دوری ازتونازنینم که اینان پیش آن ذره ای گنگ وناپیداست درآن لحظه ی پایانی نشد با توگویم حرف دل را تورا تا حد جان خواهم گواهم رب بی همتاست به پیش این دوچشمانم دست دردست دیگری دادی نگاه آخرت گویی همیشه پیش چشم ماست برای دیدن چشمان زیبایت دیده ی بارانی ام همه شب ها وروزها بلکه هردم درپی آنهاست ازاین پس من دگر هرگزنگویم بی تو تنهاییم چراکه بعد توفکرت چوسایه یارباوفای ماست زیراین نقاب سردوساکت آتشی سوزان به پاست

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/23ساعت 1:23 توسط امیر (عزیزم نظر یادت نره!!!!!!) |
درمیان غل وزنجیر نگاهت تازه جان گرفته بودم افسوس که این زخم قدیمی ساده ازپا درآورد مرا
+ نوشته شده در شنبه 1387/04/08ساعت 2:24 توسط امیر (عزیزم نظر یادت نره!!!!!!) |
آهی بنهادم ازنهادم که بسوزاند بال و پرآن یار کزو غم دیدم من همچو گل نوگل سرخی بودم بارفتنش امادراوج بهارخزانم دیدم رنگ خوشی وشادی ولبخند فراموشم شد دیگرپس ازآن روزخودم راغرق ماتم دیدم هرشب که به یاد آرم آن ماه شبانم را درقلب مه روشن رخساره یارم دیدم افسوس که هرکارکنم بازنه آید دیگر رویای وصال اوشاید که به خوابم دیدم زیر آسمان این شهر همی چرخیدم دل سوخته ای همچو خودم کم دیدم
اوسوخت وبااودل من سوخت زیراکه میان دل خود،یاردمادم دیدم
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/04ساعت 0:17 توسط امیر (عزیزم نظر یادت نره!!!!!!) |
سربروی زانویم گذارم که چرا حاصل ما زین همه عشق غم است؟

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/03ساعت 23:51 توسط امیر (عزیزم نظر یادت نره!!!!!!) |
قفس آن نیست که زآهن درودیوارکنند رنگ آزادی مرغی بستانند،حال اوزارکنند گرنباشد نزد توآن کس که دوست می داریش بهرتوزندان شود زندگانی باهمه زیباییش آنقدرسخت بُوَد دیدن آن چیزکه دیدارنباید غنچه نوگل عشقت درمیان گلشن قلبت نباشد آرزوی وصل آن یاربداری کو ندارد آرزویت درپی عشق کسی که بدزدد اونگاهش را زرویت حال آن مرغ گرفتارقفس بهترازما باشد اوپی آزادی جان،لیک محبوس دل ما باشد شرح حال دوقفس درنظرخویش چنان است حال ای دوست توقیاسی،که کدامین به ازآن است 
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/08ساعت 0:43 توسط امیر (عزیزم نظر یادت نره!!!!!!) |
زین ترس که روزی ازکنارم می روی خواب برچشمان دلواپس نمی آید دمی تا سحربیدارم هرشب درخیال اینکه فردا چشم بگشایم به رویش تاکه اورابینم آیا؟ گرنگاهم روزحاصل بررخت خیره شود راحت جان برعذاب دوش ناگهان چیره شود هرزمانی که فراغت جاری آید به بیانم گویمش لال شوی تا نگویی این سخن را،به زبانم گرازکس بشنوم سخن هجر تو،بی شک می نشانم برسرش آسمان راهمچوبختک آن چشم نخواهد که مرا با توببیند کورباد وصل ما دردل هرکس شادی آرد شورباد ازهراس دوریت،بی کس شدن،تنهاییم همجوار خاک گردم لحظه ی پایانییم آخرین بار که پیشم تونشسته بودی ای یار هرگزم فکرنکردم که نبینمت دگر بار دیگرآن پروانه شمع گردبمیرد زین پس بهر شمع عشق خودپروانه آوردرقفس حاصل گردیدنم دور سرت سوختن است عبرتی گیر!! زندگانی بهر آموختن است 
+ نوشته شده در جمعه 1387/03/03ساعت 22:44 توسط امیر (عزیزم نظر یادت نره!!!!!!) |
اگه قراره عشقتونو قسمت کنید دوقسمتش کنید تا عادلانه باشه.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/01ساعت 1:44 توسط امیر (عزیزم نظر یادت نره!!!!!!) |
یادم آید آن شبی که از جدایی دم زدی
غافل ازآن از کشیدن سخت گردد بند گران
عشق تودرسینه ام هردم به دم افزون شود
ازعجب فرهاد می ماند انگشت دردهان
باتوباران وجودم به نهایت می رسد
از پس ابرغمین آید برون رنگین کمان
فکربی توبودنم،تنهاییم دیوانگی آردبه بار
تازه مجنون آید اندرجمع این دیوانگان
وای ازآن روزی که گفتی"نه"کلام آخرست
سوختم،ویران شدم خاکسترم کردی بدان
ازغمت بال وپرم درآتش جانم بسوخت
خاک حاصل زین آتش کرده است آتش فشان
دیگرآن رنگین کمان درچشم من مدفون شده
جای باران بهاری خودنمایی می کندبادخزان
رفتی وعهد دلم رابا دلت آسان گسستی
عهد بستی با جوانی خیره ماندم بی زبان
دیگرافتاده زلب خنده شیرین وفرح
حالت ماست از این پس بهرتو گریه کنان
روی لوح دل خودعکس توخواهم بنگاشت
تاکه هرگزنرود یاد توازروح وروان
داغ عکست روی سینه تا ابد سوزاندم
مرهم این داغ کهنه حاصلم ناید بدان
ازفراغت همدم من یاد یک کابوس است
یاد تودرسینه ام غوغا به پاکرده نهان
هر دگربار که بینم آن دوچشم مست را
تازه گردد سوزوآه وحسرت ودردوفغان
مطلبم کوتاه کردم بگذریم ازاین سخن
عشق اگرباشد حقیقی حاصلی نیست درآن
+ نوشته شده در شنبه 1387/02/28ساعت 15:1 توسط امیر (عزیزم نظر یادت نره!!!!!!) |